حسن حسن زاده آملى
5
دروس معرفت نفس (فارسى)
است ؟ و اگر باز موجود است به كجا رفته است و به مردن چه شده است و چرا او را با چشم نمىبينيم و خود مردن يعنى چه و فرق آن با زيستن چيست ؟ يعنى موت چيست و حيات چيست ؟ آيا مردن به معنى معدوم شدن است يا معناى ديگرى دارد ؟ و باز سؤال پيش مىآيد كه من كيستم كه داراى آن چيزم ؟ آيا من غير از آن چيزم يا عين آنم ؟ و اين كه مىگويم من تميز دادهام و من سنجيدهام ، آيا گويندهء اين مطلب يعنى اين حاكم و مميّز و مقايس ، غير از آن من است يا همان من است ؟ و اگر گوييم عين من نيست و جز من است ، چگونه كارى را كه ديگرى يعنى آن چيز كرده است به خود نسبت مىدهم كه من كردهام ؛ و به همين منوال پرسشهاى بسيارى پيش مىآيد . آيا نبايد در يكيك آنها بحث كرد ؟ آيا نبايد اهل حساب بود ؟ آيا نبايد بدانيم كيستيم ؟ چگونه حكم مىفرماييد ؟ اينك در اين درس تنها مطلب بىدغدغهاى كه بدان اعتراف داريم اين است كه هر يك از ما داراى چيزى هست كه بدان چيز تميز مىدهد و مقايسه مىكند و حكم مىنمايد و نتيجه مىگيرد . آن چيز را بايد به نامى بخوانيم ؛ به هر اسمى مىخوانى مختارى . در نامگذارى دعوى نداريم ؛ خواه قوهء مميّزهاش خوانى ، خواه قوهء عاقلهاش نامى ، خواه نفس ناطقهاش دانى . خواه به روح يا به عقل يا به خرد يا به جان يا به روان يا به نيرو يا به « من » يا به « انا » يا به ديگر نامها بدان اشارت كنى . و آنچه در اين مقام اهميت بسيار بسزايى دارد اين است كه بايد كتاب وجود خود را فهميده ورق بزنيم و كلمه كلمهء آن را ادراك كرده و يافته و رسيده پيش برويم كه اين قوهء مميّزه چيست و اين انسان كيست و كجائى است و به كجا مىرود و آغاز و انجامش چه خواهد بود ؟ آيا عاطل و باطل است و تركيب و مزاجى اتفاقى است و به تراكم ذرّات به نام اتمها و نوترونها و پروتنها صورتى چنينى پديد آمده است و مردن ، اضمحلال و انحلال و از هم گسيختگى آنها است و با ويران شدن بدن و خرابى آن ، ديگر انسانى نيست و كسى باقى نمانده است ، چنان كه كوزهاى اتفاقى پديد آمد و پس از چندى شكست و ديگر كوزهاى نيست ؟ ببينيم از روى منطق دليل و برهان به كجا مىرسيم و چه نتيجه مىگيريم .